۵۳

۱۶ فروردین ۱۳۹۱

 

تو!
خیال پرواز داشته باش،
آسمان را
نشانه بگیر،
آن‌وقت
دستانم را
شاخه‌ی امنی می‌کنم
برای پریدنت.

 

نویسنده: بدون نظر

۵۰

۲ اسفند ۱۳۹۰

اینجا که نشسته ام،

رنگ می بازم

از تماشای عبور هر روزه ات

و دستانم که کوتاه است

برای رسیدن

و حسرتی که زرد، باقی می ماند.

نویسنده: ۸ نظر

۴۷

۱۱ بهمن ۱۳۹۰

 

قایقی که،

نه سرنشین دارد،

نه دریایی زیر پا،

قایقی مرده است؛

سرد.

بی‌جهت.

به گِل نشسته.

 

 

 

نویسنده: ۲ نظر

۴۴

۱۹ دی ۱۳۹۰

چه ناگاه

از کمین ِ بی‌خبری

خواهی آمد

و فرصتِ مانده‌ی راه را

خواهی گرفت.

مرگ…

 

نویسنده: بدون نظر

۴۲

۱۰ دی ۱۳۹۰

اینجا،‏
نزد توست
همه‌ی آنچه که
پایان خواهد داد
به آوارگی‌ای بی‌پایان.‏
کافیست نگاهت را بچرخانی،
پیدایش می‌کنی.‏

نویسنده: بدون نظر